روزهای پرمشغله ما
فدای روی ماهت بشم شرمندتم
شرمنده که مشغله هام باعث شده از نوشتن برات عقب بمونم . بهتره از اخرین خبر درج شده تو وبلاگت شروع کنم .
داداشی یک ماه زودتر یعنی در 21 آبان 94 به دنیا اومد اسمش به خواست تو سامان شد . به دلیل زود بدنیا اومدنش یه هفته داخل دستگاه بود . روزهای سرد و طاقت فرسای بیمارستان هیچ وقت یادم نمیره خداروشکر مرخص شد و به خونه اومدیم . مشغله های کاری و مدرسه و فروشگاه من و اومدن برادرت اوضاع رو جوری کرد که کلا از نوشتن برات دور بمونم .
دوستش داری اما با پا گرفتنش و اومدن تو بازی تو و خراب کردن اسباب بازیات دعواش میکنی و گاهی هم دوتایی خوب و خوش بازی میکنید و از خنده ریسه میرید .
الان که دارم برات می نویسم تو پنج سال و نیمت و برادرت یک سال و دوماهشه . خداروشکر اوضاع بروفق مراده و من در کنار کار و خانه داری دانشجوی ارشد مدیریت اموزشی ام و همزمان درس هم میخونم .
این روزها تو مهد میری و من تلاش میکنم کم کم با محیط مدرسه اشنات کنم که سال دیگه موفق باشی .
انشااله قول میدم از این به بعد زود به زود بیام و برات خاطرات کودکی خودت و داداشی رو ثبت کنم .


روزهای پرمشغله ما 
